العلامة المجلسي

309

حياة القلوب ( فارسي )

هر سال قربانيها مىكشتند ، ونزد آن جمعيت مىكردند ، پس به حضرت صالح عليه السّلام گفتند : اگر پيغمبرى ورسولي چنانچه مىگوئى پس بخوان خداى خود را كه از براي ما از اين سنگ سخت ناقه‌اى ده‌ماهه آبستن بيرون آورد . پس خدا بيرون آورد ناقة را از آن سنگ به نحوى كه ايشان طلبيده بودند ، وحق تعالى وحى نمود كه : اى صالح ! بگو به ايشان كه خدا مقرر كرده است براي اين ناقة كه يك روز آب مخصوص أو باشد ويك روز مخصوص شما باشد ؛ چون روز آب خوردن ناقة مىشد همهء آب را در آن روز مىخورد ، پس آن را مىدوشيدند ونمىماند كودك وبزرگى مگر آنكه از شير آن ناقة در آن روز مىخوردند ، چون روز ديگر صبح مىشد أهل شهر وحيوانات ايشان بر سر آب مىرفتند ودر آن روز از آن آب مىخوردند وناقة در آن روز آب نمىخورد ، پس بر آن حال ماندند آنچه خدا خواست ، پس ايشان بر خدا طاغى شدند وبعضي بسوى بعضي رفتند وگفتند : پى كنيد اين ناقة را وبه راحت افتيد از آن ، ما راضى نيستيم كه يك روز آب از ما باشد ويك روز از آن باشد . پس گفتند : كيست آن كه مرتكب كشتن آن شود وما از براي أو مزدى قرار دهيم آنچه خواهد . پس آمد بسوى ايشان مرد سرخ روى سرخ موى كبود چشمى كه فرزند زنا بود وپدر أو معلوم نبود وأو را « قدار » مىگفتند - به ضم قاف - شقى از اشقيا كه شوم بود بر ايشان ، پس از براي أو جعلى ومزدى قرار دادند . پس چون ناقة متوجه شد بسوى آن آب كه نوبهء آن بود ، گذاشت تا آب را خورد ومتوجه برگشتن شد ، بر سر راهش نشست وضربتي زد آن را به شمشير واثرى در آن نكرد ، پس ضربت ديگر زد وآن را كشت ؛ چون ناقة بر پهلو افتاد به زمين ، فرزندش گريخت وبه كوه بالا رفت وسه مرتبه بسوى آسمان فرياد كرد . پس قوم صالح آمدند واحدى از ايشان نماند مگر آنكه شريك شد با أو در ضربت زدن ، وگوشتش را در ميان خود قسمت كردند ، وهيچ كودك وبزرگى نماند مگر آنكه از گوشت أو خوردند . چون حضرت صالح عليه السّلام آن حال را مشاهده كرد ، بسوى ايشان آمد وگفت : اى قوم !